بزرگترین مركز سرگرمی ایران
خواهشا نظرات و انتقادات خودتان را بگذارید و در نظرسنجی شرکت کنید.
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ در تاریخ (88/9/2) توسط خودم ساخته شده است. برای دیدن سایر قسمت های وبلاگ از آرشیو موضوعی یا از قسمت جستجو مطلب خودتان را مشاهده کنید. تبادل لینک هم میکنم. **
**وبلاگ آموزشی تفریحی مسعود10**
مدیر وبلاگ : masoud
نویسندگان
نظرسنجی
کاربر گرامی شما آقا هستید یا خانم و این وبلاگ را میپسندید؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 25 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud
زنى سه دختر داشت كه هر سه ازدواج كرده بودند.
یكروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى كه دامادهایش به او دارند را ارزیابى كند.
یكى از دامادها را به خانه‌اش دعوت كرد و در حالى كه در كنار استخر قدم مى‌زدند
از قصد وانمود كرد كه پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح یك ماشین پژو 206 نو جلوى پاركینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته
بود: «متشكرم! از طرف مادر زنت»
زن همین كار را با داماد دومش هم كرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى
آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز یك ماشین پژو 206 نو هدیه گرفت كه روى شیشه‌اش نوشته
بود: «متشكرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تكرار كرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تكان نخورد.

او پیش خود فكر كرد وقتش رسیده كه این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به
خطر بیاندازم.

همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یك ماشین بى‌ام‌و كورسى آخرین مدل جلوى پاركینگ خانه داماد سوم بود كه
روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشكرم! از طرف پدر زنت»



نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستانك، داستان طنز، داستان كوتاه، حكایت، داستان خنده دار، داستانها، داستان های جدید، داستانهای مزحك،
لینک های مرتبط :




بخیلى خروسى كشت و بغلام خود داد گفت اگر از عهده پختن این خروس ‍ خوب برآئى ترا آزاد میكنم . غلام هر چه توانست جدیت كرد تا شاید از بندگى آزاد شود وقتى غذا حاضر شد بخیل آب خروس را خورده خروس را بجا گذاشت گفت اگر آشى با همین خروس درست كنى آزادت میكنم غلام شورباى خوبى تهیه كرد باز بخیل شوربا را خورد و خروس را گذاشت و غلام را آزاد نكرد براى مرتبه ى سوم دستور داد با پیكر خروس حلیمى تهیه نماید پیوسته غذاهاى رنگارنگ با یك خروس دستور میداد غذا را میخورد و خروس را نگه میداشت . غلام به تنگ آمده گفت آقاى من دیگر مرا میلى به آزاد شدن نیست شما را بخدا سوگند این خروس را آزاد كنید و بخورید تا از دست شما راحت شود.





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : خروس را خورده خروس را بجا گذاشت، خروس، مرغ، ماكیان، داستان خروس، داستانك، داستانها، داستاننما، داستان طنز، حكایت، حكایت های جالب، حكایت های طنز، پندها، عبرت ها، غذا،
لینک های مرتبط :




شنبه 23 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud


یك روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.

الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت …

ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت كرد.

ملا نمی دانست كه خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی اید !!!

هر كاری كرد الاغ از پله پایین نیآمد.

ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد كه استراحت كند.

در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد !!!

وقتی كه دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را ارام كند كه دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت و بعد از مدتی متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمین افتاد و مرد...

بعد ملا نصر الدین گفت : لعنت بر من   كه نمی دانستم كه اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی  برسد هم آنجا را خراب می كند و هم خودش را می کشد ...!!! 



نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستانك، داستان طنز، داستان كوتاه، حكایت، داستان خنده دار، داستانها، داستان های جدید، داستانهای مزحك، داستانهای امروز،
لینک های مرتبط :




شنبه 23 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud
مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و ...

استادش رفت. شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه  گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: چرا خوابیده ای؟

شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم، دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!



نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستانك، داستان طنز، داستان كوتاه، حكایت، داستان خنده دار، داستانها، داستان های جدید، داستانهای مزحك، داستان های بهمن ماه، داستان های كوتاه جدید، كوتاه داسنان،
لینک های مرتبط :




شنبه 23 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud
در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد.

صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.
مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.

گفت : پس به شیراز برو.
او گفت : شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست.

گفت : پس به تبریز برو.
گفت : آنجا هم در دست نوه شماست.

صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد: چه مى دانم برو به جهنم.
مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد!




نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستانك، داستان طنز، داستان كوتاه، حكایت، داستان خنده دار، داستانها، داستان های جدید، داستانهای مزحك، داستانهای جذاب، داستانهای خواندنی، خنده، خندهبازار،
لینک های مرتبط :




شنبه 23 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: من هستم، من این جا هستم. تماشایم کنید. اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.
خدا گفت:  اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند. سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی ت




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان كوچك، داستان كوتاه، جدید ترین داستان های كوتاه، داستانك، داستانهای تاثیر گذار، داستان های عبرت آموز، داستان های متنوع، داستانها، رمان، دانلود، داستان های جیدی، داستان جدید،
لینک های مرتبط :




روزی از دانشمندی ریاضیدان  نظرش را درباره زن و مرد  پرسیدند.

جواب داد:
    
    اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
     اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10
    اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
    اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر  جلوی عدد یک میگذاریم =1000
                                          
    ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : نظر جالب یک ریاضیدان درباره زن و مرد، نظریه، نظریه جالب، معمایی، داستان باحال، داستان های غم انگیز، انواع داستانها، دانلود داستان، داستان كوچك، داستان كوتاه، جدید ترین داستان های كوتاه، داستانك، داستانهای تاثیر گذار، داستان های عبرت آموز، داستان های متنوع، داستانها، رمان، دانلود،
لینک های مرتبط :




شنبه 23 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد : ..........این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان كوچك، داستان كوتاه، جدید ترین داستان های كوتاه، داستانك، داستانهای تاثیر گذار، داستان های عبرت آموز، داستان های متنوع، داستانها، رمان، دانلود،
لینک های مرتبط :




جمعه 8 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud
به این عکس‌ها دقت کنید، آیا چیز عجیب و غریبی در آنها می‌بینید؟

اگر چیز عجیبی مشاهده نکرده اید دوبار تمرکز کنید!!!

بازهم بیشتر...

حق دارید منم بار اول تشخیص ندادم..!!

باور نمیکنید پس برید ادمه مطلب ببینید...




ادامه مطلب


نوع مطلب : سرگرمی، عجیب ها، 
برچسب ها : اس ام اس های طنز، مسیج های طنز، پیامك های طنز، اس ام اس های سركاری، اس ام اس ها متنوع، انواع اس ام اس، پیامك، سرگرمی، خنده، تفریحی، مطالب جالب، مطالب خنده دار، مطالب خنده آور، جوك، مسیج، جدید های 2011، داستان كوتاه، داستانك، داستانهای جالب، داستان های واقعی، انواع داستان ها، چیستان، جالب، تصاویر جالب، تصاویر عجیب، تصاویر خطای مغز، عكس های خارق العاده، عجایب، عجیب،
لینک های مرتبط :




جمعه 8 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud

یک پیرمرد بازنشسته خانه ی جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته ی اول همه چیز به خوبی و خوشی گذشت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه پس از تعطیلی کلاس ها 3 تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند هر چیزی که در خیابان افتاده بود شوت می کردند و سروصدای عجیبی به راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد مختل شده بود. این بود که پیرمرد تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت : بچه ها! شما خیلی بامزه هستید از این که می بینم اینقدر بانشاط هستید خوشحالم من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید من روزی 1000 تومن به شما می دهم که بیایید اینجا و همین کار را بکنید بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد پیرمرد به آنها گفت: ببینید بچه ها متاسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟
بچه ها با تعجب و ناراحتی گفتند: صد تومن!؟ اگه فکر می کنی به خاطر 100 تومن حاضریم این همه بطری و نوشابه و چیزهای دیگر را شوت کنیم کور خوندی ما نیستیم!

از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : اس ام اس های طنز، مسیج های طنز، پیامك های طنز، اس ام اس های سركاری، اس ام اس ها متنوع، انواع اس ام اس، پیامك، سرگرمی، خنده، تفریحی، مطالب جالب، مطالب خنده دار، مطالب خنده آور، جوك، مسیج، جدید های 2011، داستان كوتاه، داستانك، داستانهای جالب، داستان های واقعی، انواع داستان ها، چیستان، جالب، تصاویر جالب، تصاویر عجیب، تصاویر خطای مغز، حكایت،
لینک های مرتبط :




جمعه 8 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud
روزی روزگاری خری در روستایی زندگی می کرد که خیلی نادان و تنبل بود.او دوست نداشت برای آدم ها کار کند. به همین خاطر همیشه از آدم ها کتک می خورد. هر کسی که آن خر را می خرید از خریدنش پشیمان می شد. او خودش را به تنبلی می زد تا ازش کار نکشند ولی بدتر می شد چون کتک می خورد یک روز نشست و با خودش فکر کرد: من باید کاری کنم تا آدم ها از من کار نکشند باید قیافه ام را عوض کنم.
این طور شد که رفت پیش نقاش روستا و گفت: سلام آقای نقاش،می خواهم بدن مرا راه راه رنگ بزنی یعنی سیاه و سفید.

نقاش گفت:چرا؟ مگه عقل از سرت پریده.

خر گفت: شما که غریبه نیستید.دوست ندارم آدم ها از من کار بکشند. می خواهم قیافه ام را عوض کنم تا آدم ها مرا به چشم یگ گور خر ببینند و کاری به کارم نداشته باشند.

نقاش گفت:باشد ولی یک شرط دارد.
چه شرطی آقای نقاش؟

شرط من این است چون تو پول نداری به من بدهی باید هر روز بیایی و مرا به خانه ام برسانی بعد هم هر هفته بیای و قوطی های رنگ را از بازار به مغازه ام بیاوری.

خر بدون آنکه فکر کند،گفت:عیبی ندارد من در خدمتم.





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : اس ام اس های طنز، مسیج های طنز، پیامك های طنز، اس ام اس های سركاری، اس ام اس ها متنوع، انواع اس ام اس، پیامك، سرگرمی، خنده، تفریحی، مطالب جالب، مطالب خنده دار، مطالب خنده آور، جوك، مسیج، جدید های 2011، داستان كوتاه، داستانك، داستانهای جالب، داستان های واقعی، انواع داستان ها، چیستان، جالب، تصاویر جالب، تصاویر عجیب، تصاویر خطای مغز، خر نادان،
لینک های مرتبط :




1- داوینچی همزمان با یک دست می نوشت و با یک دست نقاشی می کرد !

2- هیتلر از مکان های بسته وحشت داشت !
3- مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند !
4- هر انسان تا 8 دقیقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است !
5- اغلب مارها 6 ردیف دندان دارند !
6- وقتی به خورشید نگاه می کنید 8 دقیقه قبل از آن را مشاهده می کنید !
7- قلب میگو در سر آن واقع است !
8- ظروف پلاستیکی تقریبا 50 هزار سال در برابر تجزیه مقاومند !
9- حدود 250 نفر از محققان ناسا ایرانی هستند و رئیس کامپیوتر ناسا یک ایرانی است !
10- دانشمندان دریافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خمیازه می کشند !

11- حس بویایی مورچه با سگ برابری می کند !
12- آیا می دانستید تصمیم بر این بود که کوکا کولا به عنوان دارو استفاده شود !
13- با 30 گرم طلا می توان نخی به طول 81 کیلومتر درست کرد !
14- فنلاند از 170 هزار و 585 جزیره تشکیل شده است !
15- زمین در آغاز پیدایش 2000 بار بزرگتر از حجم کنونی اش بود !
16- در زبان عربی برای کلمه شمشیر 850 واژه مختلف وجود دارد !
17- گرانترین کفش دنیا 1 میلیارد و 700 میلیون تومان است !
18-برای تخمین زدن حشره های روی زمین کافیست به ازای هر انسان 200 میلیون حشره ریز و درشت در نظر بگیریم !
19- کوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه خود آن را پیدا می کند !
20- فیل تنها حیوانی است که نمی تواند بپرد !
21- قلب وال در هر دقیقه فقط 9 بار می زند !
22- ایرانیان در انگلیس ثروتمندترین قشر هستند حتی ثروتمندتر از ملکه الیزابت !
23- در سال 1380 تعداد گوسفندان زلاندنو 44 میلیون راس اعلام شد در حالی که جمعیت این کشور 4 میلیون نفر بود !
24- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !
25- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !
26- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید !
27- 90% سم مار از پروتئین تشکیل شده است !
28- چشم انسان معادل یک دوربین 135 مگا پیکسل عمل می کند !
29- آب دریا بهترین ماسک صورت است !
30- سرعت عطسه یک انسان برابر است با 160 کیلومتر در



نوع مطلب : دانستنی ها، 
برچسب ها : اس ام اس های طنز، مسیج های طنز، پیامك های طنز، اس ام اس های سركاری، اس ام اس ها متنوع، انواع اس ام اس، پیامك، سرگرمی، خنده، تفریحی، مطالب جالب، مطالب خنده دار، مطالب خنده آور، جوك، مسیج، جدید های 2011، داستان كوتاه، داستانك، داستانهای جالب، داستان های واقعی، انواع داستان ها، چیستان، جالب، تصاویر جالب، تصاویر عجیب، تصاویر خطای مغز، آیا میدانید؟، مطالب كوتاه،
لینک های مرتبط :




موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»
 
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.
 
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . »
 
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
 
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»
 
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چریدن شد.
 
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
 
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.
 
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
 
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
 
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
 
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری
او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.
 
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!
 
نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن.  شاید خیلی هم بی  ربط نباشد!




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان كوتاه، سرگرمی، تفریحی، داستان موش، داستانك،
لینک های مرتبط :




دوشنبه 6 دی 1389 :: نویسنده : masoud
کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود،برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ،
با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
استاد گفت “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : كودك قهرمان، سرگرمی، تفریحی، داستانك، داستان كوتاه، همه چی،
لینک های مرتبط :




دوشنبه 6 دی 1389 :: نویسنده : masoud
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان میتوانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.  
این مرکز پنج طبقه داشت و هرچه به طبقات بالاتر میرفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد.  
اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند باید از همان طبقه مردی را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یکبار میتواند از این مرکز استفاده نماید.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز رفتند تا شوهر مورد نظر خود را انتخاب کنند.
بر روی درب طبقه اول نوشته بود این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.  
 دختری که این تابلو را خوانده بود گفت خب بهتر از بیکاری یا بچه نداشتن است!! ولی دوست دارم ببینم در طبقات بالا چه مواردی هست!!
در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغلی با حقوق زیادو بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند. دختر گفت: هوووممم طبقه بالا چه جوریه؟؟؟
طبقه سوم نوشته بود این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی و چهره های زیبا و در کار خانه نیز کمک می کنند.دختر گفت چقدر وسوسه انگیز برویم و طبقه بعدی را ببینیم.
 در طبقه چهارم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی و چهره های زیبا و در کار خانه کمک میکنند و در زندگی هدفهای عالی دارند.
آندو واقعا به وجد آمده بودند و دختر گفت: وای چقدر خوب چه چیز ممکن است در طبقه آخر باشد آندو از شوق زیادشروع به گریه کردند.
آنها به طبقه پنجم رفتند آنجا نوشته شده بود : این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان هیچوقت راضی شدنی نیستند.
از این که به مرکز خرید ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم.

در ضمن نظر یادت نره




نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : سرگرمی، خرید شوهر، داستان كوتاه، تفریحی، جذاب، داستانك، مطالب طنز،
لینک های مرتبط :






 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic