بزرگترین مركز سرگرمی ایران
خواهشا نظرات و انتقادات خودتان را بگذارید و در نظرسنجی شرکت کنید.
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ در تاریخ (88/9/2) توسط خودم ساخته شده است. برای دیدن سایر قسمت های وبلاگ از آرشیو موضوعی یا از قسمت جستجو مطلب خودتان را مشاهده کنید. تبادل لینک هم میکنم. **
**وبلاگ آموزشی تفریحی مسعود10**
مدیر وبلاگ : masoud
نویسندگان
نظرسنجی
کاربر گرامی شما آقا هستید یا خانم و این وبلاگ را میپسندید؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 15 مهر 1391 :: نویسنده : masoud

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری می شوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ می شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره به هم چسبیدند، از پدر می پرسد: این چیست ؟

پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده می گوید:

پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام، و نمی دانم .

در همین موقع آن ها زنی بسیار چاق را می بینند  که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را به زحمت وارد اتاقکی کرد. دیوار بسته شد.  پدر و پسر ، هر دو چشمشان به شماره هایی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت. هر دو خیلی‌ متعجب تماشا می کردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آن ها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله ای از آن اتاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت :  پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا





نوع مطلب : سرگرمی، داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 20 اسفند 1390 :: نویسنده : masoud

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره، اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

 

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصرالدین را آنطور دست می انداختند، ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام. اگر کاری که می کنی، هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند!





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : حکایت، حکایت های جدید، داستان، حکایت های قدیمی، ملانصرالدین، ملا، داستان های ملا،
لینک های مرتبط :




سه شنبه 27 دی 1390 :: نویسنده : masoud
روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر می پرسد، این چیست؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده است، می گوید: پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام.
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندل چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد و دیوار براق از میان جدا شد و آن زن خود را بزحمت وارد اتاقکی کرد. دیوار بسته شد و پدر و پسر هر دو چشمشان به شماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد و آنها حیرت زده دیدند دختـر خانمی مو طلایی و بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اتاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، رو به پسرش کرد و گفت: پسرم ، زود برو مادرت را بیاور اینجا ! زوووووووووووووووووووووووود





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستان آسانسور،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 16 تیر 1390 :: نویسنده : masoud
مردی با زنش مشاورت کرد که یک بار چغندر ببرند خدمت شاه، از شاه بلکه انعامی بگیرند. انعامی بگیرند تا رفع زندگی خودشان بکنند.

مرد گفت: من یک بار چغندر می‌برم.

زن گفت: خیر چغندر زیاد است، پیاز زیادتر به کار می‌ره در ادارة شاه.

مرده مختصر{خلاصه} یک بار پیاز گرفت و رفت. رفت به قلعة شاه که رسید، شاه گفت که ای مرد چه سوغات برای من آوردی؟

مرد گفت که فقط پیاز می‌آورم برای شما.

گفت که، شاه از این کلام بدش آمد و گفت که مرد رو بیندازنش تو حوض. او رو انداختن تو حوض و پیاز خودشا یکی یکی از کلّة او زدن. این موقعی پیاز از کلّه‌اش می‌اومد، خدا رو شکر می‌کرد.

گفتن که چرا خدا رو شکر می‌کنی؟ حالا پیاز از کلّه‌ات می‌زنیم خدا رو شکر می‌کنی، اون وقتی که انعام بشت{بهت } می‌دادیم چطور می‌کردی؟

گفت که شاه به سلامت باشد! من می‌خواستم یه بار چغندر بیارم، اگر چغندر می‌بود این یکی کلّة ما رو خرد می‌کرد. حالا پیاز عیب نداره.


مرد اینارو آورد... اِ شاه این را درش اوورد، خوشش آمد و دویست تومان انعام بهش داد. دویست تومان انعام به مرد داد و این آمد.

وزیر گفت که من می‌رم و این دویست تومن رو از دست او می‌گیرم.

(شاه) گفت که می‌ترسم این سعی‌ای که این مرد دارد یه چیزی هم از تو بستاند. این راه افتاد و سوار اسبش شد از دنبال مرد آمد، تا رسید به او.

گفت: آی مرد بایست کار دارم. آی مرد بایست کار دارم!

مرد ایستاد و گفت: چی کار داری؟

گفت: بیا ببینم ملائک در آسمان چی میگن؟

گفت: والاّ من که رو زمینم نمی‌شنوم. شما بالا پشت اسبی!

گفت که من میام پایین، شما سوار اسب بشید بفرمایید، بگید ببینم ملائکه‌ها چی می‌گند؟ این وزیر پیاده شد و مرد سوار شد. مرد گفت که ملائکه‌ها می‌گند که اسب مال من، خر مال وزیر، یه قمچی از اسب زد و رو به ولایتشون رفت. این بود قصة ما به فارسی.

منبع راز داستان به آدرس: www.dastaneedd.mihanblog.com





نوع مطلب : داستان طنز، سرگرمی، 
برچسب ها : داستان طنز، داستان های كهن،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 31 فروردین 1390 :: نویسنده : masoud

 گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.


برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 31 فروردین 1390 :: نویسنده : masoud
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»




نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 31 فروردین 1390 :: نویسنده : masoud
یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش!
مرده می گه: برا چی این کار رو کردی؟
زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود…
مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود.
زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه.
سه روز بعد، مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می کوبه تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.
مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟
زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود!




نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 31 فروردین 1390 :: نویسنده : masoud

چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .

چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با دیدن اسکناس گفت: “گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!”





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 23 فروردین 1390 :: نویسنده : masoud
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

 




نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستان نهنگ، نهنگ، داستانك طنز،
لینک های مرتبط :




دوشنبه 25 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud
زنى سه دختر داشت كه هر سه ازدواج كرده بودند.
یكروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى كه دامادهایش به او دارند را ارزیابى كند.
یكى از دامادها را به خانه‌اش دعوت كرد و در حالى كه در كنار استخر قدم مى‌زدند
از قصد وانمود كرد كه پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح یك ماشین پژو 206 نو جلوى پاركینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته
بود: «متشكرم! از طرف مادر زنت»
زن همین كار را با داماد دومش هم كرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى
آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز یك ماشین پژو 206 نو هدیه گرفت كه روى شیشه‌اش نوشته
بود: «متشكرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تكرار كرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تكان نخورد.

او پیش خود فكر كرد وقتش رسیده كه این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به
خطر بیاندازم.

همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یك ماشین بى‌ام‌و كورسى آخرین مدل جلوى پاركینگ خانه داماد سوم بود كه
روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشكرم! از طرف پدر زنت»



نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستانك، داستان طنز، داستان كوتاه، حكایت، داستان خنده دار، داستانها، داستان های جدید، داستانهای مزحك،
لینک های مرتبط :




بخیلى خروسى كشت و بغلام خود داد گفت اگر از عهده پختن این خروس ‍ خوب برآئى ترا آزاد میكنم . غلام هر چه توانست جدیت كرد تا شاید از بندگى آزاد شود وقتى غذا حاضر شد بخیل آب خروس را خورده خروس را بجا گذاشت گفت اگر آشى با همین خروس درست كنى آزادت میكنم غلام شورباى خوبى تهیه كرد باز بخیل شوربا را خورد و خروس را گذاشت و غلام را آزاد نكرد براى مرتبه ى سوم دستور داد با پیكر خروس حلیمى تهیه نماید پیوسته غذاهاى رنگارنگ با یك خروس دستور میداد غذا را میخورد و خروس را نگه میداشت . غلام به تنگ آمده گفت آقاى من دیگر مرا میلى به آزاد شدن نیست شما را بخدا سوگند این خروس را آزاد كنید و بخورید تا از دست شما راحت شود.





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : خروس را خورده خروس را بجا گذاشت، خروس، مرغ، ماكیان، داستان خروس، داستانك، داستانها، داستاننما، داستان طنز، حكایت، حكایت های جالب، حكایت های طنز، پندها، عبرت ها، غذا،
لینک های مرتبط :




شنبه 23 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud


یك روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.

الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت …

ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت كرد.

ملا نمی دانست كه خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی اید !!!

هر كاری كرد الاغ از پله پایین نیآمد.

ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد كه استراحت كند.

در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد !!!

وقتی كه دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را ارام كند كه دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت و بعد از مدتی متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمین افتاد و مرد...

بعد ملا نصر الدین گفت : لعنت بر من   كه نمی دانستم كه اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی  برسد هم آنجا را خراب می كند و هم خودش را می کشد ...!!! 



نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستانك، داستان طنز، داستان كوتاه، حكایت، داستان خنده دار، داستانها، داستان های جدید، داستانهای مزحك، داستانهای امروز،
لینک های مرتبط :




شنبه 23 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud
مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و ...

استادش رفت. شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه  گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: چرا خوابیده ای؟

شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم، دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!



نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستانك، داستان طنز، داستان كوتاه، حكایت، داستان خنده دار، داستانها، داستان های جدید، داستانهای مزحك، داستان های بهمن ماه، داستان های كوتاه جدید، كوتاه داسنان،
لینک های مرتبط :




شنبه 23 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud
در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد.

صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.
مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.

گفت : پس به شیراز برو.
او گفت : شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست.

گفت : پس به تبریز برو.
گفت : آنجا هم در دست نوه شماست.

صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد: چه مى دانم برو به جهنم.
مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد!




نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستانك، داستان طنز، داستان كوتاه، حكایت، داستان خنده دار، داستانها، داستان های جدید، داستانهای مزحك، داستانهای جذاب، داستانهای خواندنی، خنده، خندهبازار،
لینک های مرتبط :




ماه گذشته خبری منتشر شد که شاید درنگاه اول چندان نباید جلب توجه می کرد. اما عکسی که همراه آن در صفحه اول روزنامه های انگلیسی به چاپ رسیده بود سبب شد تا قربانی این سرقت شهرتی جهانی پیدا کند.

برنی اکلستون مدیر مسابقات اتومبیلرانی فرمول یک در جهان که دارایی او بیش از دو میلیون پوند تخمین زده می شود در بیرون دفتر کارش در منطقه بریج نایت در مرکز لندن مورد حمله چهار مرد قرار گرفت و ساعت همراه او با ارزش بیش از دویست هزار دلار در کنار سایر اموال شخصی او به سرقت رفت .اما آقای اکلستون هشتاد ساله که شم اقتصادی و رسانه ای قوی دارد حتی پس از این حادثه ناگوار و در حالیکه چهره ای کج وکوله و چشمی متورم داشت با مدیر شرکت ساعت سازی هابلوت – شرکت رسمی سازنده ساعتهای مسابقات فرمول یک – تماس گرفت و به آنها پیشنهاد داد تا از چهره به هم ریخته او  برای یک آگهی تبلیغاتی استفاده کنند

او  درباره این حادثه گفت:” من به آنها زنگ زدم و پیشنهاد یک تبلیغ متفاوت را دادم. من می توانم درک کنم کسانی که اموالم را سرقت کردند فقیر بودند و برای کریسمس برنامه ریزی کرده بودند اما کاری که آنها با صورت من کردند ضرورتی نداشت .

حالا شرکت مذکور این آگهی را با گنجاندن تصویر اکلستون د رکنار این جمله که “ببینید مردم برای هابلوت چه می کنند “در  روزنامه ها به چاپ رسانده است و ساعتی هم که در این تبلیغ دیده می شود همان ساعتی است که از اکلستون به سرقت رفت .این مدیر خستگی ناپذیر ۴۸ ساعت پس از این حادثه به محل کارش بازگشت و کار عادی اش را ادامه داده بود.





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستان های کوتاه جدید، داستان واقعی جالب، داستان پیـــــر مـــــرد نا امید، داستان کشیش و قهرمان، داستان کلیه، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه خواندنی، داستانک آموزنده، داستانک جالب، داستانک جدید، داستانک خیلی جدید، داستانک زیبا، دیدنی روز، دیدنی های روز، سایت تفریحی سرگرمی، سایت داستان های جدید، سایت داستان های حدید، سایت عکس، شادفان دات کام، عکس، عکس توپ، عکس تک، عکس جالب، عکس جدید، عکس حوادث، عکس دیدنی، عکس روز، عکس زیبا، عکس زیبا و دیدنی، عکس قشنگ، عکس منتخب، عکس ها، عکس های برتر، عکس های جالب، عکس های جالب و دیدنی، عکس های جالب و زیبا، عکس های خلاقانه، عکس های دیدنی، عکس های دیدنی و زیبا، عکس های زیبا، عکس های زیبا خلاقانه، عکس های زیبا و خلاقانه، عکس های متفاوت، مردباهوش، مردثروتمند، مردپولدار، کتک، کتک خورد،
لینک های مرتبط :




جمعه 8 بهمن 1389 :: نویسنده : masoud
روزی روزگاری خری در روستایی زندگی می کرد که خیلی نادان و تنبل بود.او دوست نداشت برای آدم ها کار کند. به همین خاطر همیشه از آدم ها کتک می خورد. هر کسی که آن خر را می خرید از خریدنش پشیمان می شد. او خودش را به تنبلی می زد تا ازش کار نکشند ولی بدتر می شد چون کتک می خورد یک روز نشست و با خودش فکر کرد: من باید کاری کنم تا آدم ها از من کار نکشند باید قیافه ام را عوض کنم.
این طور شد که رفت پیش نقاش روستا و گفت: سلام آقای نقاش،می خواهم بدن مرا راه راه رنگ بزنی یعنی سیاه و سفید.

نقاش گفت:چرا؟ مگه عقل از سرت پریده.

خر گفت: شما که غریبه نیستید.دوست ندارم آدم ها از من کار بکشند. می خواهم قیافه ام را عوض کنم تا آدم ها مرا به چشم یگ گور خر ببینند و کاری به کارم نداشته باشند.

نقاش گفت:باشد ولی یک شرط دارد.
چه شرطی آقای نقاش؟

شرط من این است چون تو پول نداری به من بدهی باید هر روز بیایی و مرا به خانه ام برسانی بعد هم هر هفته بیای و قوطی های رنگ را از بازار به مغازه ام بیاوری.

خر بدون آنکه فکر کند،گفت:عیبی ندارد من در خدمتم.





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : اس ام اس های طنز، مسیج های طنز، پیامك های طنز، اس ام اس های سركاری، اس ام اس ها متنوع، انواع اس ام اس، پیامك، سرگرمی، خنده، تفریحی، مطالب جالب، مطالب خنده دار، مطالب خنده آور، جوك، مسیج، جدید های 2011، داستان كوتاه، داستانك، داستانهای جالب، داستان های واقعی، انواع داستان ها، چیستان، جالب، تصاویر جالب، تصاویر عجیب، تصاویر خطای مغز، خر نادان،
لینک های مرتبط :




دوشنبه 6 دی 1389 :: نویسنده : masoud
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان میتوانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.  
این مرکز پنج طبقه داشت و هرچه به طبقات بالاتر میرفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد.  
اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند باید از همان طبقه مردی را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یکبار میتواند از این مرکز استفاده نماید.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز رفتند تا شوهر مورد نظر خود را انتخاب کنند.
بر روی درب طبقه اول نوشته بود این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.  
 دختری که این تابلو را خوانده بود گفت خب بهتر از بیکاری یا بچه نداشتن است!! ولی دوست دارم ببینم در طبقات بالا چه مواردی هست!!
در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغلی با حقوق زیادو بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند. دختر گفت: هوووممم طبقه بالا چه جوریه؟؟؟
طبقه سوم نوشته بود این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی و چهره های زیبا و در کار خانه نیز کمک می کنند.دختر گفت چقدر وسوسه انگیز برویم و طبقه بعدی را ببینیم.
 در طبقه چهارم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی و چهره های زیبا و در کار خانه کمک میکنند و در زندگی هدفهای عالی دارند.
آندو واقعا به وجد آمده بودند و دختر گفت: وای چقدر خوب چه چیز ممکن است در طبقه آخر باشد آندو از شوق زیادشروع به گریه کردند.
آنها به طبقه پنجم رفتند آنجا نوشته شده بود : این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان هیچوقت راضی شدنی نیستند.
از این که به مرکز خرید ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم.

در ضمن نظر یادت نره




نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : سرگرمی، خرید شوهر، داستان كوتاه، تفریحی، جذاب، داستانك، مطالب طنز،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 14 آذر 1389 :: نویسنده : masoud
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ?? برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ ....

مشکلی ندارد. آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم. قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ?? برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم

زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی. خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ?? برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد. آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!




نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :




شنبه 6 آذر 1389 :: نویسنده : masoud

پزشك قانونی به تیمارستان دولتی سركشی می‌كرد. مردی را میان دیوانگان دید كه به نظر خیلی باهوش می‌آمد. او را پیش خواند و با كمال مهربانی پرسید كه: شما را به چه علت به تیمارستان آورده‌اند؟

مرد در جواب گفت: آقای دكتر! بنده زنی گرفته‌ام كه دختر هجده‌ساله‌ای داشت. یك روز پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز، زن من مادرزن پدر شوهرش شد. چندی بعد دختر زن بنده كه زن پدرم بود پسری زایید. این پسر، برادر من شد زیرا پسر پدرم بود

اما در همان حال نوه زنم و از اینقرار نوه بنده هم می‌شد و من پدر بزرگ برادر ناتنی خود شده بودم. چندی بعد زن بنده هم زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و ضمنا مادر بزرگ او شد. در صورتی كه پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمنا نوه او بود

از طرفی چون مادر فعلی من، یعنی دختر زنم، خواهر پسرم می‌شود، بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده‌ام. ضمنا من پدر و مادر و پدربزرگ خود هستم، پسر پدرم نیز هم برادر و هم نوه من است

آقای دكتر!‌ اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می‌شدید،‌ قطعا كارتان به تیمارستان می‌كشید





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 10 فروردین 1389 :: نویسنده : masoud

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : 20 سال پیش، داستان كوتاه،
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic